رضا قليخان هدايت
1404
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح اتابك سعد بن زنگى گويد منور چيست آن مهروى گلرخسار را گلشن * چو شب يكروى او تاريك چون روز آن دگر روشن همىخندند خوبانش بروز بزم بر چهره * همىبندند مردانش بعزم رزم بر جوشن گه تصوير فارس را بود در ظهر او مأوى * گه تعليم طوطى را بود در بطن او مسكن درو غلمان روزافزون چو تركانند اندر چين * درو خوبان رخ گلگون چو حورانند در گلشن اگر بوسش زنى بر لب شود چينى رخش گلگون * و گر آهش كنى در رخ شود حورش چو اهريمن شود چون دمزنى رويش به يكدم چون چراغ از دم * شود گر بنگرى سويش چو چشم از مردم آبستن نمايد رستهء دندان درو چون رشتهء پروين * بتابد طلعت جانان در آن چون ماه بر خرمن بتازى پارسى نامش از آن نام زنان آمد * كه مشاطه است و نتواند كسى مشاطگى جز زن چو مردم موسم بهمن نمد را ساخته خرگه * و ليكن روى او روشن بسان قبلهء بهمن يكى چينى كه بر وى تيغ هندى كارگر نايد * يكى هندى كه دارد دوست روم و زنگ را دشمن برو هرچند نايد تيغ هندى كارگر ليكن * مشبك گردد از پيكان تير شه چو پرويزن خداوند جهان سعد آن فريدون فر رستم دل * كه با مرديش روز كين فروماند چو زن بيژن